” راز مریم ” و معجزه سعیده قدس

روزی که سرنوشت من عوض شد، یه روز معمولی بود مثل همه روزهای دیگه
یکی از اون روزهای سرد زمستونی که تو فقط دلت می خواد یه چایی درست کنی، یه رومان خوب برداری بشینی روی مبلت کنار شومینه و لذت ببری از زندگیت.معجزه

اما اون روز یه روز معمولی نبود …

سحرگاه روز بعد ساعت پنج صبح، من پشت در اطاق عمل بیمارستان ایستاده بودم و از پنجره کوچیکی که تو اطاقهای عمل معمولا هست، نگاه میکردم به بحث داغی که بین پزشکها بود برای اینکه چه باید بکنند، و دختر کوچولوی من که بی هوش روی تخت خوابیده بود …

سرکار خانم سعیده قدس  متولد تهران
دانش‌آموخته زبان و ادبیات آلمانی در دانشگاه برن آلمان (۱۳۶۱-۱۳۵۹)
کارشناس ارشد رشته جامعه‌شناسی شهری (برنامه ریزی گسترش شهری تهران) از سازمان برنامه و بودجه (۱۳۵۳)
کارشناس رشته جغرافیا با گرایش سیاسی از دانشگاه تهران (۱۳۵۲)
مشاور نهادهای مدنی و انسان دوستانه
مدیر عامل مؤسسۀ آسایش انسان امروز (آسا) (۱۳۸۸-۱۳۵۸)
کارشناس روابط بین‌الملل سازمان صنایع و معادن ایران (۱۳۶۵-۱۳۶۲)
کارشناس اداره برنامه و بودجه شرکت دخانیات (۱۳۵۸-۱۳۵۲)
مدیر عامل مؤسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان (محک) (۱۳۷۸-۱۳۷۰)
عضو هیأت امناء و هیأت مدیرۀ مؤسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان (محک)(۱۳۷۰ تا کنون)

از چهره هاشون می فهمیدم که یک چیز غیر عادیه
بهشون گفته بودم که بهشون اعتقاد ندارم ؛ بهشون گفته بودم من بچمو نمیزارم بهش دست بزنید ؛ من بهشون گفتم بچه دو ساله من رو کسی نمیزارم زیر چاقو ببره. بهشون گفتم من همین امشب پرواز میکنم میبرمش جائیکه ممکنه امکاناتهای بیشتری داشته باشند که بدون جراحی به من بگند که چه اتفاقی افتاده! ولی به من گفتند که حتی یک دقیقه امروز مهمه.
من باید می ایستادم اونجا؛ ساکت، بدون صدا و صبور. چیزی که تقریبا غیر ممکن بود.
شما همتون چهره ای که میخواد خبر بد رو به آدم بده میشناسین، دیدین. برای من اون خبر بد یک سونامی بود. تمام زندگی، طراحی های آینده، خوشحالی، رفاه، احساس خوشبختی، همه چیز با این سونامی شسته شد و رفت.


چرا! چرا فرشته کوچولوی من؟!

چرا! چرا من؟
من چیکار کردم که مستحق یه چنین چیزی باشم.
که دختر کوچولوی من سرطان بگیره!
سرطان؟!
دختر دو ساله؟!
کوچولو؟!

تولدش بود!

 اولین روزی که وارد اون بیمارستان شدم به کوچیکی خوم پی بردم. متجاوز از سی سال از کنار این دیوارهای سرد و بلند من رد میشدم و هیچگاه به این فکر نکردم که چه اتفاقهایی داره اون تو می افته چقدر آدم مستاصل اون جا نشستند . چقدر آدمها منتظر یه چیزی هستند..چه لحظات غیر قابل تصوری رو دارند میگذرونند.
چرا یک دفعه من اصلا پام رو توی این بیمارستان نگذاشتم؟
عید نوروز برای همه معنی داشت، برای من معنی نداشت.
عصبانی بودم که چرا همه فکر میکنند چقدر همه چیز خوبه، جشن و سرور و بهار داره میاد، سبزه، ماهی؛ همه اینها از نظر من متوقف بود. خانواده من و کودک دیگرم در واقع اصلا دیده نمی شدند در چشمان من.

“همه ما در زندگی مواجه شدیم با لحظات باور نکردنی، اتفاقات باور نکردنی و میدونیم که انسان رو چاره ای جز صبوری و تسلیم نیست.”

“مریم” از کنارم رد شد؛ مادری که همیشه توجهم رو جلب کرده بود. یک زن میانسال با چهره ای که سوء تغذیه نشون میداد با لباسهای مندرس ولی متشخص .یه پسر سیزده ساله داشت که همیشه بدون کفش روی دوشش بود..
یه دستش یه بقچه سبزیه و یه دسته گل، این بچه هم رو دوشش شه.
من فقط رد شدم و سر بهش تکون دادم، همین. حتی اینقدر مودب نبودم بگم سال نوت مبارک!
وقتی که ازش رد شدم، چند قدم گذشتم، صدا کرد منو. فکر کردم حالا میخواد بگه عید مبارک و … ؛ عید خودت مبارک من احساس نمیکنم عید مبارکه یا میخواد بگه من زودتر برم از شما. جواب ندادم، رفتم. دو مرتبه صدا کرد و فکر کردم که خوب حالا بر میگردم و بهش میگم که میدونی، میدونی عزیزم من خیلی کار دارم من باید برم متاسفم ببخشید امروز نمی تونم بایستم…

“طول کشید تا من بفهمم که خبر بد فی نفسه خبر بد نیست.خبرهای بد یا خبرهای خوب زمان می برند تا اینکه ما متوجه بشیم که خوبند یا بدند”

خوب برگشتم. برگشتم دیدم یه چهره ی پر از مهتاب، دو تا چشم پر از آفتاب، یه دسته گل صحرایی، سوسن، نسرین، لاله، همه چی همه رنگها، بنفش، زرد، قرمز؛ جلوی صورت منه. گفت اینارو از ترکمن صحرا چیدم خیلی دعا کردم امروز شما رو ببینم. می خواستم بهتون بگم که خوب خدا بزرگه.چرا اینقدر ناراحتی زن! یه خورده آروم باش. میگذره همه اینها میگذره.

در اون لحظه تمام پالسهای وجود من متوقف شد …
فکر میکردم من چیکار بکنم حالا ؟ من این زن رو دور زدم ؟ من می خواستم به این زن اینطوری حرف بزنم ؟
من چیکار داشتم می کردم؟! من اصلا کی هستم ؟!
اون کیه؟ من کی هستم ؟

همون لحظات اون که متوجه بی قراری من شده بود گل رو گذاشت روی کالسکه ی بچه من، رو دامنش و رد شد.
رد شد و من موندم با نوری که ناگهان حس میکردم درون من رو روشن میکنه. بعد خودم رو دیدم از چشم مریم، دیدم یه زن عصبانی متوقع که همیشه دلیلی برای نارضایتی داره و فکر میکنه متفاوته. حالا چمباتمه زده گوشه غار تاریک تنهایی سردش.خودم رو دیدم گوشه اون غار تنها نشستم و دیوار این غار رو دارم هر روز ضخیمترش میکنم. ولی صدای ترکیدن اون یخها رو شنیدم. شنیدم یخها دارن می شکنند داره یه نوری از لای اون درزها میاد تو. داره من رو نشون میده اون گوشه اون غار، نشستم چمباتمه زدم سرم روی زانومه.

فکر کردم هیچ راهی ندارم جز اینکه برم جلو خودم رو بغل کنم بگم سعیده پاشو، پاشو؛ به خودت بیا. مریم رو نگاه کن با امکانات یک هزارم تو؛ میبخشه! هر چی که در توانش هست. از اون سر دنیا اینها رو چیده آورده برای تو. تو کی هستی! یه کسی باش که شایسته این عشق باشی . یاد بگیر.

از جمله آثار او :
کتاب “کیمیا خاتون” که از سال نشر (۱۳۸۳) تا سال ۱۳۹۱، بیست و پنج بار تجدید چاپ شده‌است.
کتاب “کارآفرینی اجتماعی به شیوه سعیده قدس” که شامل زندگینامه و تحلیل عواملِ موفقیتِ وی است، به همت مرکز کارآفرینی دانشگاه صنعتی شریف و توسط رضا یادگاری و مهشید سنایی به وسیلهٔ انتشارات کارآفرینان بزرگ تألیف و چاپ شده است.

در اون لحظات آگاهی، بدون اختیار قسمی با خودم خوردم که پس از این در جستجوی یاد گرفتن از مریم و مریم ها باشم و زندگیم رو صرف خدمت به اینها بکنم. قسمی بود که بهش آگاه نبودم ولی آتشی بود که مریم در درون من شعله ور کرده بود.
این زن چهار تا بچه داشت در مزرعه برنج کار میکرد در شمال و شوهرش در جنگ مرده بود. زمان بعد از جنگ بود و اولویت در بخش بهداشتی مملکت به لحاظ محدودیتهای منابع، نجات سربازان و خانواده هاشون بود ولی نه بچه ای که مبتلی به سرطان شده برای اینکه دریافت اون موقع ( بیست و اندی سال قبل ) این بود که بچه سرطانی بالاخره می میره! تنها کسانی که میجنگیدند در اون زمان مادرها بودند. و مریم یکی از اون مادرها بود که این بچه سیزده ساله رو به دوشش میکشید و می آورد.
خوب من با خودم عهدی بسته بودم و اولیش این بود که از مریم یاد بگیرم. راز مریم چیزی که همه ما در این مرز و بوم بهش احتیاج داریم؛زندگی بدون انتظاره، عشق بدون انتظار، دادن بدون انتظار. انتظارش فقط از خودش بود. محور همه خواسته هاش خودش بود. و اینقدر این خصیصه در این زن پر قدرت بود که تمام اطرافش رو پر از تشعشات وجود خودش می کرد و تاثیر میگذاشت همون طور که دنیای من رو عوض کرد.

جایزه‌ها:
جایزۀ پروین اعتصامی برای کتاب کیمیا خاتون (۲۰۰۵)
جایزه بانک توسعه اسلامی (۲۰۰۸)
وال استریت ژورنال: جزو ۵۰ زن برتر در سال ۲۰۰۸ (نفر ۴۵)

قول دومم این بود که همیشه در خدمت اینها باشم و اولین قدمها رو که شروع کردم به برداشتن طبیعتا این تصور بودش که بچه مبتلی به سرطان تو این مملکت … دارو … کی اصلا حوصله اش رو داره. در مراجعه به مقامات، مسئولین همه میگفتن خانوم برو خونه ات بشین زندگیت رو بکن. بچه سرطانی … . ولی من نه اینکه اراده من بود و یا من خواستم ولی این آتشی بود که مریم در درون من شعله ور کرده بود و اصلا مجالی برای توقف به من نمیداد.. بنابراین من رفتم و رفتن من قدمهای اول بود و بعد از اون کمکی بود که از در و دیوار می ریخت.
نتیجه چی شد؟ نتیجه این شد که امروز در سرزمین ما هیچ کودک مبتلا به سرطانی از فقر نخواهد مرد.
اتفاقی که افتاد این بود که حالا دیگه هیچ پدری با شرمندگی دم کانتر داروخانه نمی ایستاد برای اینکه پول داروش رو نداره. هیچ مادری توی اون غار سرده دیگه نمی خزید چون نمی دونست چی شده و هر چی که اطرافیانش می گفتند براش غیر قابل باور کردن نیست باید بره تو غار خودش برای اینکه یک اورگانیزیشن به این عظمت داره حمایتش می کنه با دهها روانشناس حرفه ای که داوطلبانه اونجا نشستند و دارند مادرها رو بهشون یاد میدند که چگونه با این مشکل کنار بیان. خواهر برادرهای دیگه از مدرسه شون نمی مونند برای اینکه مادر و پدر این رهایی رو دارند که به زندگی معمولی شون ادامه بدند ضمن حل این مشکل.

“راز مریم”  سعیده قدس TEDx جزیره ی کیش
برای دانلود ویدئو بر روی عکس کلیک کنید

“اون چیزی که با شما می خواستم تقسیم کنم این بود که در طی این مراحل من به یک واقعیت مطلق پی بردم و اون اینکه در وجود همه انسانها بدون استثنا یک نطفه معجزه وجود داره “

بعضی ها بر اثر حوادسی که پیش میاد؛ بعضی ها در واقع در نادانی کاملی به سر می برند که من به سر میبردم، در اون دنیایی که به سر میبرند؛ فرصت و مجال اینیکه بتونند به اون نطفه توجه کنند ندارند و این اصلا قابل سرزنش نیست. زندگی برای من این جوری پیش آورده و من اینجوری رفتم جلو. ژنم، تربیتم، خانوادم، همه اینها؛ من چیزی راجع به اون نطفه نمی دونستم که دنبالش بگردم . ولی یه پس گردنی سرنوشت من رو در واقع متوجه کرد. اما بعضی از آدمها هستند که به دنبالش هستند. به دنبال این که من به جای تاسف، تاثر و دلسوزی برای خودم که یک عادت ثانوی همه ما ها هستش؛ از صبح تا شب دلمون برای خودمون میسوزه و همه دنیا مقصرند برای همه اتفاقهایی که برای ما در زندگیمون می افته، به غیر از خودمون، به جای “چرا” شاید سوال درست تر این باشه که “چگونه” میشه از این مشکل بیرون اومد، راههای بیرون اومدن از این مشکل چی هست، مشکل ترین قدمها، قدمهای اوله. قدمهای اول رو که ما برداریم کائنات به دنبال ماست. کائنات داره می جوره، جستجو میکنه برای اونهایی که میخواهند تغییرات ایجاد بکنند. شما این رو تو زندگیتون می بینید. این اصلا مربوط به دانشگاه نیست؛ مربوط به ثروت نیست. شما ببینید این مربوط به ذهن جستجوگره ذهنی که تسلیم مصائبش نمیشه ذهنی که می گرده به دنبال راه حل . وقتی که اون اتفاق افتاد دیگه هیچ توقفی وجود نداره و شما می بینید که شما هم یکی از معجزه گر های جهان هستی خواهید شد.

تنها سوالی که امروز باید بکنیم اینه که
معجزه من چه خواهد بود؟

3 دیدگاه

    • محمد جمشیدی

      نمیدونم چی بگم فقط دارم اشک میریزم که میخوام بیام محک رو از نزدیک ببینم و بتونم کاری کنم

  • محمدرضاافشار

    سلام خانم قدس
    من افشارم وباآشنایی که با فرادرمانی دارم که قطعا باهاش اشنا هستید میتونم درخدمت بیماران محک باشم من دنبال مدرک نبودم چون مدارک داشتن دلیلی برکارگشا بودن نیست خود پزشکی هم که زیربناش علم هست براساس تفکر ماتریالیستی بناشده ودر دنیای امروز با فوران روشهای درمانی درجریان هستید که درمانهای پزشکی کلاسیک با رویکرد دارودرمانی از سایر روشها عقب افتاده است وبحث ساید افکت داروها هم از شما پنهان نیست پس بنده ازسر احساس مسئولیت وخیرخواهی بدون درخواست وجه وشمااز سر تجربه های ناموفق در بخش آسیب شناسی ودرمان بیایید بدون حب وبغض درکنار هم فریاد رس باشیم ومن الله توفیق

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *